X
تبلیغات
آوای باران
 

آوای باران


پست ثابت

هیچ کامنت تبلیغاتی و یا کد و لوگویی اینجا تایید نمی شود.





تاريخ : یکشنبه 13 فروردین1391 | 22:34 | نویسنده : آوا |
تا بحال به این سفر فکر کردید؟

خب! اول گذرنامه تون رو آماده کنید بعد هر قدر دلتون خواست در موردش فکر کنید..باشه؟

اینم گذرنامه! حالا با همدیگه گذرنامه رو تکمیل می کنیم.. بسم الله!

نام: انسان

نام خانوادگی: آدمیزاد

نام پدر: آدم

نام مادر: حوّا

لقب: اشرف مخلوقات (یه کم بهش فکر کن!!)

نژاد: خاکی

صادره از: دنیا

ساکن: زمین، منظومه ی شمسی، کهکشان راه شیری

ساعت حرکت و پرواز: هر وقت خدا صلاح بداند.

مکان: بهشت؛ اگر نشد... جهنم (خوب بهش فکر کن!!)

وسایل مورد نیاز:

  - دو متر پارچه

 - تقوی و اعمال صالح

 - انجام واجبات، ترک محرمات ( یه ریزه تأمل کن!!)

 - امر به معروف، نهی از منکر

 - دعای خیر والدین و مومنین

 - نماز اول وقت

 - محبت اهل بیت علیهم السلام

 - و ...

ملاحظات:

 - خواهشمند است جهت رفاه حال خود خمس و زکات را قبل از پرواز پرداخت نمایید.

 - از آوردن ثروت، مقام، منزل، ماشین و خرت و پرتهای دیگر بداخل فرودگاه جدا" خودداری نمایید.

 - حتما" قبل از حرکت به بستگان خود توضیح دهید تا از آوردن دسته گلهای سنگین، سنگ قبر

  گران، و تجملاتی از این دست و نیز مراسم پرخرج و غیره خودداری نمایند.

 - جهت یادگاری، قبل از پرواز اموال خود را بین فرزندان و امور فقرا و مستضعفین مشخص نمایید.

 - از آوردن بار اضافی از قبیل حق الناس، غیبت، تهمت و غیره جدا" خودداری نمایید (زیادی بهش فکر کن!!)

* جهت کسب اطلاعات بیشتر به قرآن و سنت پیامبر و اهل بیت علیهم السلام مراجعه نمایید.

* تماس و مشاوره بصورت شبانه روزی و رایگان و مستقیم و بدون وقت قبلی می باشد.

* در صورتیکه قبل از پرواز به مشکلی برخوردید با شماره های زیر تماس حاصل فرمایید:

186 سوره بقره.. 45 سوره نساء.. 129 سوره تویه.. 55 سوره اعراف.. 2 و 3 سوره طلاق و ...

با تشکر سرپرست کاروان حضرت عزراییل علیه السلام

تهیه و تنظیم: سرنوشت الهی

شرکت هوایی آسمان سفری آسوده برایتان آرزومند است.



تاريخ : یکشنبه 17 فروردین1393 | 15:20 | نویسنده : آوا |
به بهانه ی فاطمیه ی دوم:

مادر مثل مدادی است که هر روز تراشیده شدن و کوچکتر شدنش را می بینیم ولی حس نمی کنیم تا وقتی که تمام شود!

و پدر مثل خودکاری است که هر قدر هم که با آن بنویسیم تغییری در ظاهرش حس نمی کنیم؛ چون از درون خالی می شود. فقط یک روز باخبر می شویم که دیگر نمی نویسد!

حالا فقط تصور کنید بعد از 120 سال مادر عزیزمان خدایی ناکرده از دنیا برود و سالگرد این عزیز مصادف شود با ایام نوروز و سیزده بدر آیا عید می گیریم؟؟! آیا به مراسم سنتی عید می پردازیم یا به مراسم مادرمان؟؟!

حال بهترین مادر دنیا را در نظر بگیریم. او کسی نیست جز مادر امام زمان علیه السلام بی بی فاطمه زهرا سلام الله علیها. او کسی است که وقتی وارد صحرای محشر می شود، ندایی از جانب خدا بلند می شود: ای حبیبه من! و ای دختر حبیب من! هر چه می خواهی بخواه تا عطا کنم؛ و او شفاعت شیعیان گنهکارش را می خواهد. مهربانی تا چه حد؟

او فداکارترین مادر عالم است. او برای ما خود را فدا کرد تا حق و باطل را روشن سازد و ما به اشتباه انتخاب نکنیم.

کدام منصفانه تر است : خود و اطرافیانمان به عید و شادی بپردازیم یا به مادر مهربان و حقیقیمان فاطمه زهرا سلام الله علیها؟

دیگر خود دانیم و حضرت زهرا و امام زمان علیهماالسلام!!


یه چند روزی نیستم. بعدا خدمتتون می رسم!




تاريخ : سه شنبه 12 فروردین1393 | 20:21 | نویسنده : آوا |
          گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت

          سالها هست که از دیده ی من رفتی و لیک

          دلم از مهر تو آکنده هنوز

          دفتر عمر مرا

          دست ایام ورقها زده است

          زیر بار غم عشق

          قامتم خم شد و پشتم بشکست

          در خیالم اما

          همچنان روز نخست

          تویی آن قامت بالنده هنوز

          در قمار غم عشق

          دل من بردی و با دست تهی

          منم آن عاشق بازنده هنوز

          آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش

          گر که گورم بشکافند عیان می بینند

          زیر خاکستر جسمم باقی است

         آتشی سرکش و سوزنده هنوز




تاريخ : جمعه 8 فروردین1393 | 15:40 | نویسنده : آوا |

آغاز سال 1393 خورشیدی بر حضرت صاحب عصر و الزمان

آقا بقیه الله الاعظم عج الله تعالی فرجه الشریف

و

شما دوستان بهاری و گلم شادباش و خجسته باد!

ببخشید با کمی تا اندکی!! تأخیر تبریک گفتم.

مبارکه دیگه!!

دلیلشو بعدا" بهتون میگم!



اینم هفت سین این درگاه
تقدیم به دیدگان و قلبهای نورانی شما مهربانانم



خواهش نوشت: تو رو خدا گیر ندینا که این عکسه مال حوزه مقاومت فلانه و...!!



تاريخ : چهارشنبه 6 فروردین1393 | 20:27 | نویسنده : آوا |

شهادت جانگداز و عالم سوز یاس نبوی بر همه شیعیان

و عاشقان حضرتش تسلیت باد

امید که شفیعه ی ما در روز جزا باشند.



در پیچ و خم غم گذرش خورد به دیوار

رفت اوج بگیرد که پرش خورد به دیوار

 

بودند ملائِک همه در محضرش امّا

ابلیس لگد زد کمرش خورد به دیوار

 

تا خادمه را کرد صدایش همه با خود

گفتند که لابد پسرش خورد به دیوار

 

لرزید مدینه به خود از ناله ی زهرا

با او همه ی دور و برش خورد به دیوار

 

می خواست که سیلی نخورد صورتش امّا

یک مرتبه چرخید سرش خورد به دیوار

 

با دست در آن کوچه به دنبال علی گشت

انگار که با چشم تَرَش خورد به دیوار

 

ای کاش به جای تو مرا... روی لبش داشت

هرگاه که حیدر نظرش خورد به دیوار

 

از عرش خدا نوحه گر فاطمه گردید

تا دختر خیرالبشرش خورد به دیوار

"صلی الله علیک یا فاطمه الزهراء"



تاريخ : جمعه 23 اسفند1392 | 21:53 | نویسنده : آوا |
یک پیرمرد آمریکایی مسلمان همراه با نوه ی کوچکش در یک مزرعه در کوههای شرقی کِنتاکی زندگی می کرد. هر روز صبح پدر بزرگ پشت میز آشپزخانه می نشست و قرآن می خواند. نوه اش هر بار مانند او می نشست و سعی می کرد فقط بتواند از او تقلید کند.

یک روز نوه اش پرسید: پدر بزرگ من هر دفعه سعی می کنم مانند شما قرآن بخوانم، اما آنرا نمی فهمم و چیزی را که نفهمم زود فراموش می کنم و کتاب را می بندم. خواندن قرآن چه فایده دارد؟

پدر بزرگ به آرامی زغالها را داخل بخاری گذاشت و پاسخ داد: این سبد زغال را بگیر و برو از رودخانه برای من یک سبد آب بیاور. پسر بچه گفت: اما قبل از اینکه من به خانه برگردم تمام آب از سوراخهای سبد بیرون می ریزد! پدر بزرگ خندید و گفت: آن وقت تو مجبور خواهی بود دفعه ی بعد کمی سریعتر حرکت کنی! و او را با سبد به رودخانه فرستاد تا سعی خود را بکند.

پسر سبد را آب کرد و سریع دوید، اما قبل از اینکه به خانه برگردد سبد خالی شد. در حالیکه نفس نفس می زد به پدر بزرگش گفت: حمل کردن آب در سبد غیرممکن است و رفت که در عوض یک سطل بردارد. پیرمرد گفت: من یک سطل آب نمی خواهم، من یک سبد آب می خواهم. تو فقط به اندازه ی کافی سعی خود را نکردی! و از در خارج شد تا تلاش دوباره ی پسر را تماشا کند.

این بار پسر می دانست که این کار غیرممکن است، اما خواست به پدر بزرگش نشان دهد که اگر بتواند سریعتر هم بدود باز قبل از اینکه به خانه بازگردد آبی در سبد وجود نخواهد داشت.

پسر دوباره سبد را در رودخانه فرو برد و سخت دوید، اما وقتی که به پدربزرگش رسید، سبد دوباره خالی بود. نفس نفس زنان گفت: ببین پدر بزرگ! بی فایده است!

پیرمرد گفت: باز هم فکر می کنی که بی فایده است؟ به سبد نگاه کن! پسر به سبد نگاه کرد و برای اولین بار فهمید که سبد فرق کرده است. سبد زغال کهنه و کثیف حالا به یک سبد تمیز تبدیل شده است، داخل و بیرون آن!

پسرم! چه اتفاقی می افتد وقتی که تو قرآن می خوانی؟ تو ممکن است چیزی را نفهمی یا به خاطر نسپاری، اما وقتی که آنرا می خوانی تو تغییر خواهی کرد. باطن و ظاهر تو و این کار "الله" است در زندگی ما!



تاريخ : شنبه 17 اسفند1392 | 22:38 | نویسنده : آوا |
میلاد سراسر نور و برکت
بی بی حضرت زینب کبری
سلام الله علیها
اسوه صبر و ایمان و ولایت پذیری
خجسته باد



امشب علی ولیمه به خلق جهان دهد
امشب زمین فروغ به هفت آسمان دهد

امشب خدا تجلّی خود را نشان دهد
با خطّ نور، بر همه خطّ امان دهد

میلاد شیر دخت علی، شیر داور است
سر تا قدم حقیقت زهرای اطهر است





در سکوت جاری لحظه ها، غنچه ای رو به آسمان عشق می شکفد و خانه کوچک و گلین باغبان عشق را سرشار از عطر خوش ملکوت می کند.


بوی گل یاس، دوباره در کوچه های مدینه می پیچد و دل های عاشق را به وجد می آورد. صدای همهمه ای در گوش شهر می پیچد؛ طوبای رسالت دوباره به بر نشسته و ستاره ای دیگر بر خانه وحی فرود آمده است.

لبخند بر لبان علی و زهرا شکوفاست و گرمیِ بوسه هایشان گونه های طفل را گلگون کرده است.

قلب کوچک حسین غرق در شادی است؛ التهاب درونش را نمی تواند مخفی کند. چشم ها به غنچه لبانِ علی علیه السلام دوخته شده تا بشکفد و نامی برای کودک برگزیند، امّا علی فرزندِ ادب است؛ او در انتظار پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم است و در این کار بر او پیشی نمی گیرد.

چون پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم از سفر باز می گردد و خبر را می شنود، شتابان به خانه علی علیه السلام می آید؛ دیدگانش که به نوزاد می افتد، اشک در چشمانش حلقه می زند و او را در آغوش می کشد؛ گویی رازی بزرگ در سینه رسولِ وحی سنگینی می کند!

نام او زینب است؛ این صدای پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم بود که در فضای عطر آگین خانه علی پیچید و تشنگان را سیراب کرد.

پیامبرِ وحی چه زیبا بر او نام نهاد! «زینب»، زینت پدر؛ زینتی برای علی علیه السلام که خود، آئینه تمام نمای زیبایی هاست و این نام در کربلا تفسیر شد.



تاريخ : پنجشنبه 15 اسفند1392 | 23:52 | نویسنده : آوا |
دلم کمی صفا می خواهد..

کمی سکوت..

کمی آرامش..

کمی وفا!!

دلم دل بریدن می خواهد..

کمی اشک..

کمی آغوش آسمانی..

و یک شانه ی بی ریا!!

دلم یک کوچه می خواهد..

پر از پروانه..

بوی گل..

بی بن بست، بی انتها!!

دلم کمی باران می خواهد..

صبحهای مه آلود..

کمی عطر خاک  در هوا!!

دلم یک آسمان می خواهد..

کمی نسیم..

کمی شوق پرواز..

یک سجاده ی نماز..

و

یک خدا!!

تا

با هم قدم بزنیم..

تا انتها!!


:آوا




تاريخ : شنبه 10 اسفند1392 | 22:48 | نویسنده : آوا |
 منظره غروب آفتاب از پشت بام خونه برادرم 
 
آسمان ابری آفتابی کوفه (کجا به کجا!!)


نخلستان روستای پدری زن داداش


این همون ابر گوشه ی بالای سمت راست عکس پایینی هست.. آدرسو خدایی فهمیدین چی شد؟؟!!


اینم همون نخلستانه


این هم یه گیاه محلیه که گل داده ولی اسمشو نمیدونم


اینم گُلهای خودرو

اینم یه گل ۱۶۸ سانتی!!!!!! وسط سبزه هایی به نام "توله"
گفتم حداقل تحویلش بگیریم پرپر نشه طفلک!!
 
حالا بنظرتون کدومیک از عکسها قشنگترن؟


تاريخ : جمعه 9 اسفند1392 | 16:3 | نویسنده : آوا |
آآآیییییی...واییییییی...آآآآآخخخخ....واخخخخ!!

حالم بده..سرما خوردم هندسی..همون حسابی دیگه! هر چی بهشون گفتم نمی خورم، جز

جیگر زده ها هیییییی خودشونو به زور چپوندن توی حلقم! کیا؟ خب! ویروسا رو میگم دیگه!!

میگفتن اییییینهمه بخور بخوره توی عالم، مُرده خوری، مُفت خوری، رباخوری، حرام خوری،

نزول خوری، حق خوری و ... حالا تو سرما رو بخور، به جایی از عالم بر نمی خوره که!

صداشونو مثل مادر فولادزره ی دیو کلفت کردن که یا ما رو میخوری یا اینا رو!

منم دیدم دارن خیلی منصفانه و جنتلمنانه باهام مذاکره میکنن، گفتم چشم!

الان دو روزه که از شمالی ترین نقطه ی هیپوتالاموسم تا جنوبی ترین نقطه زردپی آشیلم

درد می کنه!!

از تمام سوراخهای سر و صورتم آب زلال مثل چشمه روانه! سرم شده به اندازه ی رتیلی* خرما!

تب دارم به درجه حرارت گدازه های خورشیدی! سرم مدام تیر میکشه..البته گاهی بهمن

و اسفندم میکشه! چیزای دیگه هم گیرش بیاد میکشه ها!! آخ آخ! قرار نشد فکرای اونجوری

بکنید منظورم سوت بود.

گاهی بدنم یخ می کنه مثل یخچالهای قطبی! گاهی دچار لرز میشم به مقیاس 5.1 ریشتر!

گلوم ورم کرده به اندازه کلاهکهای رآکتورهای اتمی!

بیش از این قلب نازکتونو به درد نیارم!! خلاصه ایها الناس حالممممممممممممم بده!!!!!!!!!!!!!!!

* رتیلی خرما: ظرفی بوده از جنس برگهای درخت خرما که در ابعاد بزرگ بافته می شده و برای

نگهداری سالانه خرما مورد استفاده قرار می گرفته است. 

 :آوا



تاريخ : دوشنبه 5 اسفند1392 | 14:44 | نویسنده : آوا |
روز جمعه یکی دو هفته پیش حدود ساعت ۱۰ صبح زن داداش به گوشیم زنگ زدن که آماده شید می خوایم بریم دشت و صحرا برای تفریح. از خوشحالی مثل فنر پریدم و رفتم توی آشپزخونه و مشغول جمع و جور کردن وسایل شدم.

مادرم آبگوشت بار گذاشته بود ولی هنوز کاملا" پخته نشده بود. قرار شد بیرون که رسیدیم بقیه ی داستان آبگوشت پزی رو ادامه بدیم. داداشام اینا با خانواده هاشون و ما هم با خانواده مون سوار بر رخش و سمند بادپا شدیم و دِ برو که رفتیم!

توی راه شیطنتم گل کرد. آخه من از اون عشق سرعتهای روزگارم. حالا خوبه دست فرمونم خوب نیست و تازگیا گواهینامه راه رفتن رو گرفتم و الّا تا حالا خیلی وقت بود که جزء  نیروهای زیرزمینی شده بودم و اعلامیه ترحیمم شده بود زینت بخش دیوارهای محله ما و شما!! آره دیگه! توی آینه اشاره به سیدمعین برادرزاده ام کردم که یه چندتا زیگزاگ تگزاسی برو! (البته توصیه های ایمنی رو هم جدی میگرفتیما.. بجون پسرخاله کلاه قرمزی!) زیگزاگ اول و دوم رو به سلامت گذروندیم، توی خماری زیگزاگ سوم بودیم که حاج بابای ما یه تلنگر جانانه گذاشت بیخ گوش معین خان! که این چه طرز رانندگی کردنه؟! بابای من از اون دسته باباهای سوپر جدی قرن حاضره که از ابهتش آفتابم که جلوشون درمیاد کسوف میشه! آقامعین هم نه گذاشت و نه برداشت گفت: بابابزرگ تقصیر عمه آواست!! بابام هم قربونشون برم، حق پدری رو درباره ام به اکمال رسوندن و صاف زدن توی ذوق کودک درونمون که: بابا جون کی می خوای آدم شی؟ پیر شدیا!! ما هم کُپ کردیم و تا لحظه پیاده شدن جیکمون درنیومد.

بعد از نیم ساعت یه جای سرسبز و خیلی باصفایی پیدا کردیم و پیاده شدیم. وسایل پشت ماشین رو که داشتیم درمی آوردیم متوجه شدیم که زیگزاگروی کار دستمون داده و نصف آبگوشتها کف ماشین پیاده شده!! گفتم بچه ها بالا غیرتا" صداشو درنیارین و بگردین هیزم پیدا کنین.

با یه هیهات و والذاریاتی گشتیم و قدری چوب و هیزم پیدا کردیم و زیر دیگ آبگوشتی رو روشن کردیم و خودمون رفتیم صفاسیتی!! هر کی به کاری مشغول شد. من و برادرام و برادرزاده هام زدیم به زمین چمن و فوتبال بازی! منو گذاشتن سنگربان تیم!! و بازی شروع شد. هنوز چند دقیقه از بازی نگذشته بود که یه گل نواختن به دروازه ی ما اونهم لایی!! چند دقیقه بعد گل هوایی، بعدشم دنده هوایی و ... که فریاد جمعیت بلند شد: عمه! این چه طرز دروازبانیه؟ بیا وسط بازی، تا یکی دیگه رو بذاریم دروازه بان!

ما هم اومدیم وسط و با دمپایی پلاستیکی چنان بازیی کردیم که رونالدو و مسی و ...گذاشتیم جیب کوچیکه لباسمون! آقا ملت انگشت به دهن مونده بودن! بجونم! آخه بعد از کلی گرد و خاک و کرکری خوندن و بزنید گاراژ که من اومدم، چنان توپی بطرف دروازه حریف حواله کردم که از این طرف دروازه شون رفت و از اون طرفش دراومد و با سرعت باورنکردنی بطرف دیگ آبگوشتی به پرواز دراومد. بله! توپ به دیگ اصابت کردن همان و مصیبت ریخته شدن نصفه باقیمونده آبگوشتها همان!! دیگه خودتون با ذهن خلاقتون حدیث مفصل بخوانید از این مُجمل!

:آوا



تاريخ : سه شنبه 29 بهمن1392 | 20:19 | نویسنده : آوا |

 وفات  بنت امام موسی بن جعفر

و اخت حضرت علی بن موسی الرضا

حضرت معصومه علیهم صلوات الله بر شیعیان آن حضرت تسلیت باد


ای جا مانده از واپسین دیدار برادر! حرم نورانی و ضریح مشکل گشایت هنوز بوی مدینه میدهد . بوی شهر پیامبر (صلی الله علیه و اله )را که آن را به اشتیاق دیدن روی رضایت ، ترک کردی و آواره ی بیابانها گشتی . نهر جاری مناجات ،همیشه از چشمه دل زائران تو جریان دارد ، اما امشب ضریح مطهرت رخت سیاه بر تن کرده و پنجره ها را به سوی غروب نشانه می روند ..... هاجری از تبار ابراهیمیان با حالتی بیمار و عزادار در غم از دست دادن برادر ،روی به سوی کویر عطشناک قم می کند و بار اقامت می افکند . قدم بر شوره زار این کویر می نهد و دانه دانه ی ریگ هایش را جوهر می سازد . اما روح بلند او از پیکر دردمندش به سمت دیدار برادر می شتابد ....



تاريخ : دوشنبه 21 بهمن1392 | 13:45 | نویسنده : آوا |

صلی الله علیک یا ابامحمد ایها الزکی العسکری

و رحمه الله و برکاته

میلاد سراسر نور و برکت حضرت امام حسن عسکری علیه السلام

بر یگانهْ دردانه اش و آخرین ذخیره هستی حضرت مهدی علیه السلام

و تمامی شیعیان و دوستداران آن حضرات و شما عزیزان مبارک و شادباش باد.

به سامرا نظر کن و جلوه ی ذوالکرام بین

قِران مهر و ماه را در این خجسته شام بین

باب امام عصر را فراز دست مام بین

دهم امام را به بر یازدهم امام بین

چشم علی منور از جمال ماه پاره اش

فاطمه کو؟ که بنگرد، بر حسن دوباره اش



تاريخ : شنبه 19 بهمن1392 | 14:45 | نویسنده : آوا |

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام دوستان باوفا و باصفای من

آدینه روز همه مهربانان من بخیر

از مهرورزی خالصانه شما عزیزان

خیلی متشکرم

سرنوشت دنیا دست گروه ۱+۵ نیست.

اختیار جهان هستی به اذن خدا در دست

۵ تن آل عبا + (۱) مهدی فاطمه است.

جهت تعجیل در ظهور و امتثال اوامرش

صلوات



تاريخ : جمعه 11 بهمن1392 | 12:28 | نویسنده : آوا |

السلام علیک یا اباالحسن یا امیرالمومنین

السلام علیک یا اباعبدالله الحسین

السلام علیک یا عباس بن علی

و رحمه الله و برکاته

گر به ذره نظر لطف بوتراب کند

به آسمان رود و کار آفتاب کند 

سلام دوستان عزیز عزیز عزیز!

سلام مهربانان من!

سلام دوستان باوفا و باصفای من!

سلاااااااااااااااااااام و هزاااااااااااااااااااااااااااااران درود بر شما!

از کنار مضاجع شریف علوی و حسینی و عباسی

علیهم صلوات الله

دعاگوی شما مهربانان صمیمی هستم.

نجف - حرم حضرت امیرالمومنین علی(علیه السلام)

دلم براتون یه ذرررررررررررررررررررررررررره شده!!!!

در این بهشت الهی علوی و حسینی و عباسی نایب الزیاره همه ی

شما خوبان خواهم بود.

دو رکعت نماز به نیت و نیابت تمام هموبلاگیهای عزیز بجا خواهم آورد.

(توی یه کاغذ اسم خوشگل و زیبای همتونو نوشتم تا مبادا

کسی رو جا بندازم. دوستتون دارم و بهتون عشق میورزم.)

و برای عزیزانی که در این مدت تعطیلی وبم به من خیلی لطف و محبت

داشتند و فراموشم  نکردند

  اختصاصی و ویژه دعا خواهم کرد.

دوستان عزیزم آقایان وخانمها:

محمد(پرسمان احکام) - علی عطا - مهدی باقریان - محمد باقریان -

نرگس باقریان -آسمان(وقتی خدا به تو چشمک میزند) - زیباترینها -

 بغض سمج - بنده ی خدا - شرح صدر - مریم(محبت) - سیده -

  benefaction - میثم - شکوفه - لرمرد - زهرا بادره -

طلبه بازیگوش - طوبـــــــــــــــی - شیـــــــــــــــــــــــــدا -

دوست عزیز ده نقطه ای من ".........." - آرزو به دل -

قلبهای آبی منتظر - یا اباصــــــــــــالح ادرکنی - مرصاد -

عباس ایمانیان بیدگلی - احسان - نیلوفر - شهرزاد قصه گو

  آسید جواد ذاکر(مجذوب الحسین) - کیوان - کشکول ادب -

 مردان نبرد - سید حسین موسوی اشکذری - ziba - راحیل - الفاتح -

 میش رمضون و دی زاغو - آقا سید علی(مسعود سوری) -

 آرش - فطرس - رها صدر - عطیه - محمدرضا یک دانشجو

 آزیتا - سمیرا - یه دوست... - عمو علی -


خدایا چقدر شیرینه که انسان این همه دوستان مهربان و بامحبت داشته باشه که

دلواپست باشن.

خدایا در تمام لحظه های خوشی و دلواپسیشون حافظ و نگهدارشون باش!

خدایا چگونه شکرت را بجا آورم که من کمترین را در جمع عاشقان کوی دوست جای دادی!

خدایا من کجا و حریم یار کجا!

خدایا دوست کجا و این دل بیمار کجا!

خدایا شاه کجا و این فقیـــــــر نادار کجا!

خدایا عزیز دل یاس کجا و من پُرخار کجا!

 

:آوا



تاريخ : دوشنبه 25 آذر1392 | 13:49 | نویسنده : آوا |

شهادت مظلومانه ی جوانترین شمع هدایت و نهمین بحر کرامت امام محمد تقی علیه السلام را تسلیت و تعزیت عرض می نمایم.


بقیه در ادامه مطلب

*یا جواد الائمه ادرکنی*

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این وبلاگ تعطیل شد.

شاید رفتم و برگشتم و شاید دیگر برنگشتم. عفو بفرمایید.

از شما دوستان بسیار عزیز که در این مدت همراهانی بسیار صمیمی و مهربان بودید بسیار سپاسگزارم. در پناه خدای خوبیها باشید.

خداحافظ و نگهدارتان. هرگز فراموشتان نخواهم کرد و دعاگویتان خواهم بود.

:آوا



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 13 مهر1392 | 18:10 | نویسنده : آوا |
سلام مهربانان! حال و احوال شریفتون خوبه؟

ایندفعه خیلی منتظرتون گذاشتم. آخه من اعتقادم بر اینه که نوشته های برای امام زمان علیه السلام هم باید بوی انتظار بده! بوی اشتیاق بده! بوی نیاز بده! بوی سوز و گدازِ اشتیاق و نیازِ دستیافتن به محبوب رو بده!

خب عزیزان! آماده اید! 

مدارک مورد نیاز برای ثبت نام: یه جفت دل و جیگر؛ چند قطره اشک و یه تصمیم کبری.

این دل و جیگرِ جیگریتونو بردارین ببرین زیر شیر توبه با اشک انابت و پشیمانی بشورید، بعدش خوب بچلونیدش! تا ته مونده ی ناخالصیهاش هم بره، اونوقت روی طناب رحمت "اوس کریم" پهنش کنید، بذارید نسیم رحمت دوست بسویش وزیدن بگیره تا این دل و جیگر حال بیاد. حالا بذارید سر جاشو یه تصمیم کبرای مردونه! بگیرید. تصمیم بگیرید که می خواید انشاالله سرباز واقعی امام زمان علیه السلام بشید.

آقا جان خودشون کُد دادن که چجوری بعنوان سرباز در لیست مبارکشون ثبت بشیم. حضرت خودشون میفرمایند:

«..فَلیَعمَل کُلِ إمرِءٍ مِنکُم بِما یَقرُبُ بهِ مِن مَحَبَّتِنا وَ یَتَجَنَّبُ ما یُدنیهِ مِن کِراهَتِنا وَ سَخَتِنا فَاِنَّ اَمرِنا بَغتَةً فَجعَة حین لا تَنفَعَه التَوبَه و لا یُنجیهِم مِن عِقابِنا نَدَمُ الی توبه..»*

مولامون می­فرمایند: هر کدام از شما باید کاری کند که او را به محبّت و دوستی ما نزدیک کند؛ نه کاری که از ما دور شود!

 بعد حضرت صراحتا" می­فرمایند: «وَ یَتَجَنَّبُ ما یُدنیهِ مِن کِراهَتِنا وَ سَخَتِنا» بايد از آنچه که ما خوشمان نمی­آید و موجب کراهت و خشم ما است اجتناب کند و دوری جوید.

 چرا؟  «..فَاِن اَمرَنا بَغتَةً فَجعَة حین لا تَنفَعَه التَّوبَه..» برای اینکه امر ظهور ما ناگهانی فرا می رسد؛ آن وقت دیگر توبه و بازگشت سودی ندارد!! 

 «و لا یُنجیهِِم مِن عِقابِنا...» و آنگاه نجات دهنده­ای از عقاب ما نیست. 

این یعنی اینکه آقا جان لشکرش رو قبل از ظهور انتخاب میکنه، چون امر ظهور بفرمایش امام، ناگهانی و به یکباره است. دیگه در زمان ظهور فرصتی برای یارگیری و اسم نویسی در لشکر امام وجود نداره.

یعنی اینکه ممکنه ما در حال گناه باشیم و ظهور آقا اتفاق بیفته. اونوقت پشت در پادگان هم راهمون نمیدن. چون امام خودشون فرمودن: دیگه توبه و پشیمانی سودی نداره..  لا تَنفَعَه التَّوبَه..

این یعنی اینکه بیایید خوب باشیم، مهربون باشیم، اینقدر بد نباشیمو دنبال بدی نریم.. حبیب جز خوبی کردن برای محبوبش راه دیگه ای نمیره. حبیب جز بدست آوردن دل محبوبش کار دیگه ای نمیکنه.

بخدا خیلی غصه داره یه عمر انتظار ظهور امامون رو بکشیم، اونوقت که امر ظهور اتفاق بیفته توی لیست یارانش نباشیم!! این یعنی خسارتی عظیم!

میگن هفته ای دوبار پرونده هامون خدمت نازنین آقا جان میرسه. اونجا میبینن کیا افتخار سربازی رو دارن و کیا نه!یادتونه توی یکی از پستام نوشتم بیاییم هر شب با امام زمانمون صحبت کنیم (البته این سفارش بزرگان دینه، از من نیستا!) ؟ حالا بیاییم بجای اینکه پرونده هامونو دست آقامون برسونن خودمون اونو هر شب ببریم پیش آقا جان! توی رودرواسی قرارشون بدیم!! بخدا یه کم اشک و مشک خالصانه و صادقانه همه چیزو حل میکنه ها! آخه اونا کریمن و اولاد کرام! مگه میشه اونا ببینن خودت پروندتو آوردی خدمتشون، بعد اونها پروندتو برات پاکسازی نکنن؟! اما با همه ی این احوال! عزیز دل! در دیزی بازه حیای گربه کجا رفته؟ دیگه باعث نشه لوس بازیهامون باعث بشه خدایی نکرده جسور بشیم و هی گناه کنیم و هی بگیم اونا کریم و بزرگوارن و میبخشن! یه جو حیا هم خوبه ..نه؟!!

* بحارالانوار ج 53

:آوا



تاريخ : جمعه 12 مهر1392 | 14:4 | نویسنده : آوا |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.